به دعوت مونای عزیزمینویسم... بازی آرزوها! به این امید که بازی نباشد و به این امید که فقط آرزو نباشد و به این امید که بر آورده شود و به این امید که همه به خواسته قلبیشون برسون و به این امید که هر سال آرزوهایمان بزرگتر شود...
1)اول از همه برای ملتم و خودم آرزوی شادی و آزادی و سالی بدور از جنگ دارم!
2)و اما آرزوی دوم... عشقی را که میگویند مایه آرامش است بیابم، تا به حال هر چه دیده ام و شنیده ام "عذاب" بوده است و "تکرار" و "لذت"! که "عذاب" دوست داشتنی نیست و "تکرار" خسته کننده و "لذت" شیرینی لحظه. که هیچکدامشان مرا راضی نمی کند.
3) در جایی، مکانی، خوابی، رویایی، نمیدانم! هر جایی، فرصت پیدا کنم ار خدا یکی دو سوال بپرسم و خدا هم جوابم را بدهد رک و پوست کنده نه با اشارات و نشانه ها که من نمیفهمم آنها را در این روزگار!(آخ که چه حالی میده)
4)اگر به پیری رسیدم تنها نباشم و دور و برم شلوغ شلوغ باشد، یک عالمه آدم!
5) خداوندا عقیده ام را از دست عقده ام مصون بدار(تقلب هم عجب شیرین است)
البته بنده یکسری آرزوی مجازی هم دارم که به نوعی مربوط به وبلاگ و وبلاگستان است!
1)امیدوارم هیچ وقت مغرور نشوم. مانند آنچه که به شدت در وبلاگستان رواج دارد!
2) پروردگارا شر فیلتریگ را از سر ما و دوستان ما و دشمنان ما دور بگردان!
3)خدایا زن ذلیلی را از وبلاگ نویسان مرد و مرد ذلیلی را از وبلاگ نویسان زن دور بگردان!
4)دیگر هیچکس در این بازیها قانون نگذارد که اسم 5 نفر را انتخاب کن. اون ته می نویسیم ورود برای عموم آزاد است! فقط از آوردن خردسالان پرهیز کنید!!(آخ چی میشه اگه بشه)
5) خداوندا عقیده ام را از دست عقده ام مصون بدار(تقلب هم عجب شیرین است)
از آنجایی که من دو تا 5 تا آرزو داشتم بنابراین 2 تا 5 نفر را دعوت میکنم به اضافه یک! البته شاید از بین اینها فقط یکی دو نفر بنویسند!
دولت عشق (مهدی) و هرزه گرد تنها (سعید) و فریاد زیر آب (فرزاد)و تلایه (محراب) و سینمای خودمونی (هادی و ایمان) و قلم آزاد (محمود)
کوچه باغ (مهسا) سارا (سارا) حصار تردید (ندا) لیدو (لیلا) با من بمان (دختر باران)
برای رعایت شئونات مردها و زن ها را جدا نوشتم!!
کلامت برایم شعر است استاد! نغمه است، ترانه است، لالایی است، شیپور است! تنهاییت برایم درس زندگی است ارزش است، ارزش! و ایمانت برای ایمان.
و اما بازهم شریعتی...
زندگی چیست؟
"نان" ، "آزادی" ، "فرهنگ" ، "ایمان" و "دوست داشتن"
"ایمان" و "دوست داشتن"! این دو بس است. "نان"؟ من هیچگاه گرسنه نبوده ام. "آزادی" همین است آنچه ندارم. "فرهنگ"؟ خدا را سپاس که غنی ام، آنقدر که جهان را و تاریخ را و جامعه را و فلسفه و علم و دین را و انسان را و میراث انسان را و انسانهای بزرگ و خوب را در هر کجای زمان و زمین بوده اند و هستند بفهمم و بشناسم. نه زیاد، همینقدر که نادانی و بیشعوری چهره ام را ترحم انگیز و رقت بار نکرده باشد. "ایمان"؟ زندگی ام مگر جز در آن گذشته است و لحظه ای را جز برای آن زیسته ام؟ حتی ایمان هایی زلال تر و قوی تر در سرزمین خویش پروده ام، بیش از ارزش و توان خویش، در خلق ارزشهای تازه و مرگ ارزشهای کهنه و بد، توانایی به خرج داده ام.
"دوست داشتن"! وای که چقدر دل من میتواند دوست بدارد باورکردنی نیست.
خواندن رشته روانشناسی را آغاز کردم، کامپیوتر را ترم دیگر تمام میکنم وکامل میچسبم به روانشناسی، برایم بسیار شیرین جلوه می کند این روزها...
اینکه جرات کردم و به دنبال عشقم بروم را تا حد زیادی مدیون وبلاگم میدانم، وبلاگی که بسیار شیوه زندگی مرا تغییر داد، اینقدراز این وبلاگستان آموخته ام که حتی بار توهین های کمر شکنی که در این نزدیک به یک سال به من شد را توانستم به لطف خدا تحمل کنم. البته در مورد وبلاگم مفصل در روز تولدش مینویسم! فقط خواستم این خبر را به شما عزیزانم داده باشم که روانشناسی آغاز شد شاید بر روی وبلاگم هم اثرگذار باشد.
خدیا متشکرم
حتما که نباید 8 مارس باشد تا از زن بنویسیم! این هم مقاله ای که قولش را به چند تن از دوستانم داده بودم گفتم که دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد...
در کشور ما برای هر جنبشی یک سری تعاریف وجود دارد که قطعا وابسته به تعاریف دیگر است، یکی از این جنبشهای نوپا جنبش دفاع از حقوق زنان یا همان دفاع از آزادی زن است. که به نظر من به شدت وابسته به تعریف واژه آزادی است.
این فعالیت هم مانند بسیاری از فعالیتهای دیگر در ایران بدون تعریف و پیش آگهی پا به عرصه فعالیت گذاشت و به همین دلیل از ضعفهای زیادی برخوردار است. بسیاری از مفاهیم در این جنبش تعریف نشده است و بسیاری از مشکلات را برای آن به وجود آورده و خواهد آورد. در این موضوع شکی نیست که بسیاری دارند صادقانه برای این جنبش تلاش میکنند و زندگی خود را صرف دفاع از حقوق با ارزشتیرین انسانها یعنی "زنان" میکنند. کسانی مانند شادی صدر و شیرین عبادی و بسیار بسیار دیگر که من نمیتوانم اسم همه آنها را در این مقال بیاورم…
اما به نظر می رسدموضوعی که در اینجا میتواند آینده این جنبش را تعیین کند باز تعریف درستی از خواسته های این جنبش است، تا این هم به سرنوشت اصلاح طلبی مبتلا نشود و به بیراهه نرود. بسیاری از داعیه داران امروزی جنبش زنان تمام تلاششان این است که بتوانند روسری هایشان را بردارند و با شلوارک به خیابان بیایند و لابد آزادانه در دنسینگ ها برقصند وحتما بعد از رسیدن به این هدف هم دیگر مبارزه را رها میکنند و به زندگی جدیدی که با تلاش ساخته اند میپردازند. البته اکثر این افراد کسانی هستند که حاضر به پرداخت هزینه ای برای رسیدن به هدف خود نیستند! و اکثرا در سایه آزادی خواهان واقعی پناه گرفته اند و تنها باعث بیشتر شدن فشار بر آنها می شوند.
پس بهتر است فمینیست های امروز جامعه ما اول از همه صریحا هدف واقعی خودشان را از مبارزه اعلام کنند تا معلوم شود چه میخواهند. درست است که شاید از لحاظ کمی عده ای از طرفداران خود را از دست بدهند(که من فکر نمیکنم کم هم باشد) اما مسلما آینده ای بهتر خواهند داشت. در غیر اینصورت اگر پیروزی هم حاصل شود، قطعا بهتر از پیروزی اصلاح طلبان در دوم خرداد نخواهد بود و بسیار شکننده می باشد. و نکته دوم که نباید از آن غافل شد و تاریخ ثابت کرده که روشنفکران ما همیشه از آن غافل بوده اند در نظر گرفتن ظرفیت جامعه و البته اعتقادات مردم جامعه است، باید در میان توده مردم حضور یابند و ببینند که مردم چه میگویند. نباید رویایی اندیشید.
اندکی به اطراف خود نگاه کنیم پر است از زنانی که "معتقدند" مرد همه کاره زن است، "معتقدند" مرد از زن قوی تر است! "معتقدند" زن بدون اجازه همسر حق خروج از منزل را ندارد، "معتقدند" کار منزل مخصوص زن است و "معتقدند" مرد هر غلطی که دوست دارد میتواند بکند اما زن نه! وبسیار بسیار "اعتقاد" غلط دیگر… تا نتوانیم این "اعتقاد" ها را که در لایه لایه های جامعه ایران جا خوش کرده بشکنیم هزار سال دیگر جنبش زنان پیروز نمیشود و هیچ ربطی هم به اوضاع سیاسی ندارد تنها راه شکستن این "اعتقاد"ها با نوشتن و خواندن است نه فریاد و هیاهو... بله بهتر است نظری به اطراف خود بیاندازیم و بعد برای مردم نسخه بپیچییم. باید خواند و به خواندن دعوت کرد که اگر ندانیم و ندانند، قطعا نتیجه نخواهد داد حتی اگر فریاد بلند باشد...
تلخندهای شیرینی که سریالهای عطاران در گذشته بر لبم مینشاند باعث شد که سریال امسالش را هم به دقت دنبال کنم. بله ترش و شیرین را میگویم سریالی که امسال بارها کامم را تلخ کرد تا حدی که چندین بار به خود گفتم چرا باید چنین سریال سخیفی از رسانه ملی که از پول بیت المال تغذیه میشود اجازه پخش بگیرد.
رضا عطاران را برای ساخت سریالهایش در ماه رمضان همیشه دوست داشتم سریالهایی که خیلی زیبا و هنرمندانه "طبل توخالی" بودن ثروتمندان را نشان میداد و در نقطه مقابل آن مردمی را به تصویر میکشید که راه دزدی و چپاول را بلد نبودند و مجبور بودند در فقر زندگی زندگی کنند. مردمی که با شرافت زندگی میکردند و شاید در حسرت بودند اما هیچ چیز را با شخصیت و شرافتشان عوض نمیکردند. موضوعی که به زعم خیلی ها کلیشه عطاران و گروهش شد. اما باز هم من منتظر این کلیشه دوست داشتنی بودم
اما گویا اینبار زندگی آدمهای قصه او متفاوت شده بود...
عطاران که کارگردان خوش شانس امسال شده است و شانس پخش شدن کارش در ایام نوروز را بدست آورد سریال "ترش و شیرین" را بر روی آنتن برد، سریال او اینبار فضایی متفاوت دارد، اینبار آدم "بد"های قصه او آدم های فقیری هستنند که از شرافت چیزی نمیفهمند! آدمهایی که حاضرند برای اندکی ثروت و مال، شرافت خود را به حراج بگذارند...
آقای عطاران اینکه کاراکترهای "ندار" سریال سریال شما هر تحقیری را تحمل میکنند تا به هزار تومان پول برسند را من توهین به ملتم میدانم، ملتی که اکثریتش اینروزها دارند در زیر خط فقر زندگی میکنند و از لحاظ "بی پولی" شبیه شخصیتهای سریال شما هستند اما خیلی هاشان از لحاظ شخصیتی، شباهتی به کاراکترهای سریال شما ندارند...
آقای عطاران امروز چند نفر در خانه اشان تلویزین پلاسما دارند که شما میخواهید ما را به خاطر پلاسما ندیدن کارکترهایت(مردم) بخندانی؟! چند نفر ماشینهای آنچنانی که آدم "خوب"های قصه شما سوار می شوند، را دیده اند؟ که میخواهی ما را به خاطر اینکه بلد نیستند در این ماشینها را باز و بسته کنند بخندانی؟! بله آقای عطاران تو امروز میتوانی با دست انداختن اکثریت مردمت، یک طبقه خاص را بخندانی...! اما مطمئن باش که مردم تو در خلوتشان به تو و هنرت میخندند و شرم میکنند که هنرمندی مانند تو در مملکتشان زندگی میکند...
شاید میخواهید بگویید طنز ساخته اید و هدفتان خنداندن مردم بود که در این صورت به شما میگویم که میتوانستید قصه زندگی خودتان را برای مردم به تصویر بکشید که قطعا مضحک تر هم جلوه میکرد. آقای عطاران خندیدن به مردم دردمند نه ترش است نه شیرین، تلخ است، تلخ ...
نمیخواهم ارزش هنری کارتان را نقد کنم که جزء لودگی و مسخرگی چیزی در آن نیافتم. آقای عطاران یادتان باشد هنر وقتی مقدس است که در خدمت مردم قرا گیرد و هنرمند وقتی با ارزش است که از درد مردم کم کند نه بر آن بیفزاید.
جناب عطاران مخاطب شما در تلویزیون ثروتمندان نیستند، که آنها برای شما و هنرت پشیزی هم ارزش قائل نیستند! آقای عطاران امروز متاسفانه فرصت استفاده از بیت المال به تو و امثال تو داده شده است پس بهتر است مواظب خودت باشی


