برای چندمین بار رنگ خدا رو دیدم و واقعا لذت بردم!
رنگ خدا بی شک اثری تکرار ناپذیر خواهد بود.
ساخته بی نظیر مجید مجیدی، که با استفاده هنرمندانه از عناصر طبیعت و بازی هنرمندانه کاراکترهای گمنامش به یک شاهکار تبدیل شد.
محمد کودک نابینایی که با قدرت دستانش میتواند با پرندگان، باد، گیاهان،چشمه و همه عناصر طبیعت ارتباط برقرار کند. او فلسفه طبیعت را درک کرده است، چیزی که هاشم(پدر محمد) از آن عاجز است!.
پدر محمد در مقابل او احساس ضعف و حقارت میکند، به همین علت ترجیح میدهد تا میتواند از او فاصله بگیرد. هاشم که به اجبار تعطیلات تابستان، محمد را به روستا برگردانده بود، تصمیم میگیرد او را به یک نجاری نزد یک استادکار نابینا بفرستد، اما عزیز(مادر هاشم) با ین کار مخالف است. هاشم به این مخالفت توجهی نمیکند، گویا او از شیاطین تبعیت میکند!
محمد وارد کارگاه نجاری میشود! او که عادت داشت با گلها صحبت کند و دستان "سفید" عزیز را احساس کند اینک باید چوبها را لمس کند! به همین علت خوشحال نیست. اما جای شکرش باقی است که استادش هم مانند او عاشق است.
یکی از سکانسهای خوب فیلم هنگامی است که محمد دارد چوبها را میشناسد او از نابینایی خود گلایه میکند و میگوید: دوست دارد خدا را ببیند و او را لمس کند. انگار او نمیداند که هزاران بار خدا را دیده است و اکنون دارد برای ما روایتش میکند. به هر حال او که نباید همه چیز را بداند! او هم یک آدم است.
بعد از رفتن محمد فلاکت هاشم آغاز میشود، عزیز قصد ترک او را دارد در زیر باران به سمت جنگل میرود در مسیر شاهد نجات دادن یک ماهی توسط عزیز هستیم که در کنار رودخانه در حال جان دادن است! چه کسی قرار است نجات پیدا کند؟ چه کسی به کمک نیاز دارد؟!
هاشم به دنبال عزیز میاید و او را به زور و زاری به خانه بر میگرداند. در ادامه ماجرا هاشم ازدواج مجدد میکند. اما عزیز روز به روز بیمارتر میشود.
و محمد هم که قوی تر از آن است که نتواند با وضع موجود کنار بیاید.
سر انجام در یک صبحدم که محمد از خواب بر میخیزد در آنسو، در روستا، عزیز لبخند زنان و عاشقانه دیار فانی را ترک میگوید.
زن هاشم نیز او را ترک میکند. شاید هاشم فهمیده باشد که باید به آغوش محمد بازگردد، اما اگر دیر نباشد!
محمد را به روستا بر میگرداند، در راه بازگشت شیاطین هاشم را رها نمی کنند. او اسیر شده، شاید این را از لاک پشتی که در بین سنگها گیر کرده میتوان فهمید!
در هنگام عبور از یک پل محمد به داخل رودخانه پرتاب میشود. فرصتی برای نجات هاشم به وجود آمده است! اگر بتواند محمد را از آب بیرون بکشد.
هاشم محمد را نجات میدهد او در کنار ساحل افتاده است این بار دیگر شیاطین او را صدا نمیزنند! بلکه صدای پرندگانی که دوستان محمد بودند او را به هوش می آورد!
هاشم محمد را عاشقانه در آغوش میگیرد و گریه میکند، "عزیز" کارش را به درستی انجام داده است. پرندگان به آنها تبریک میگویند دستان محمد "سفید" شده است، هرکس این دستان را لمس کند خوشبخت میشود، چون این رنگ، رنگ خدا است.
فیلمهای چاپلین کمدی و اکثر آنها صامت می باشد.

شخصی با کفشهایی که برایش بزرگ بودند، شلواری گشاد و کتی تنگ که کلاه لبه دار دربی بر سر می گذاشت. او کمدی معنا گرا را بوجود آورد چیزی که هنوز بسیاری از منتقدان سینما وجود آن را باور ندارند.
اصولا منتقدان سینما به کمدی نگاه بسیار بدبینانه ای دارند...
شاید این تیتر را که در ستایش چاپلین است بارها شنیده باشید، نابغه ای فراتر از سینمای کمدی! این تیتر خود به تنهایی گواه بدبینی منتقدان نسبت به این ژانر سینمایی است.
به خصوص منتقدان سینمای ایران که بسیاری نقد فیلمهای کمدی را نوعی کار بی ارزش می پندارند. شاید دلیل مخالفت منتقدان، ضعف فیلمهای کمدی در ایران باشد، که به جای خود شایسته است.
اما بهتر است از خود بپرسیم ما برای سینمای کمدی چه کرده ایم که انتظار شاهکار داریم!. معتقدم "کمدی معنا گرای رئال" میتواند بسیار تاثیر گذار تر از سایر ژانرهای سینمایی باشد، و اکنون با توجه به شرایط اجتماعی جامعه ایران که اقبال به سوی این نوع سینما افزایش یافته است بهتر است با تشویق فیلمسازان و بیان ضرورت انفکاک میان کمدی هجو و کمدی آنها را در ساختن آثاری شایسته سینمای ایران یاری نماییم.
دهه 30 در تاریخ سینمای ایران یادآور یک کمدی بیبدیل است. "آقای هالو" ساخته داریوش مهرجویی، دهاتی ساده دلی را توصیف میکردکه در جستجوی زن و مکنت، قدم به شهری گذارده است که در آن ساده دلان میبایست درکنار تحمیق روزافزون، زیرپا له شوند. و اما "مهمان مامان" بار دیگر از مهرجویی نشان داد که کمدی هنوز در ایران نمرده است!
شاید با حضور فیلم آتش بس در جشنواره فجر می توانستیم گامی دیگر این بار به فاصله ای کمتر برداریم اما دریغ! با توجه به جو موجود شاید تنها راه نجات کمدی در ایران حمایت منتقدان بی طرف از ژانر کمدی باشد.
سینمای معناگرا البته محدود به وجوهِ رحمانی و تعالی بخش معناگرایی نمیشود، بلکه وجوه شیطانی و موانعِ تعالی انسانی نیز موضوع این سینما است. اما این وجوه در حدی و به نحوی مورد توجه قرار میگیرد که اثرگذاری تعالیبخش آن را نفی نکند و« معانیِ »رحمانیِ« در سایه »معانی شیطانی« و »معانی نفسانی" قرار نگیرد. توجه به رازآلودگی و رمزهای هستی و زندگی بشری در سینمای معناگرا، البته لزوماً به رمزگشایی منجر نمیشود، چرا که: رموز هستی به سادگی گشودنی نیست، لیکن اشاره و نشانهگذاری بر رمزهای جاری در زندگی بشری و واقعیتهای روزمره جهان، خود توجه دادن به معنای باطنی و جانِ جهان است.
لذا در سینمای معناگرا نشانهها و اشارات بطور جدی مورد استفاده قرار میگیرند. و البته از اقیانوس بیکران معارف دینی و ادبیات جهان و بخصوص ادبیات شرق و بویژه ادبیات عرفانی ایران برای رسیدن به مقصود بهره میگیرد تا با استفاده سینمایی از زبان «اشارات و نمادها» و «رمزهای موجود در ادبیات»، به غنای سینمای معناگرا به مقصود کمک نماید.
دوستان معذرت میخوام پست قبلی خودم رو حذف کردم! چون ارتباطی به سینما نداشت! دوستی پیشنهاد داد که این وبلاگ تخصصی راجع به سینماست و معنی نداره که با موضوعات دیگه قاطی بشه!
دیدم درست میگه!!! دوست دارم اینجا تخصصی راجع به سینما بنویسم، قول میدم به زودی یک پست خوب سینمایی داشته باشم،از دوستهایی که پست قبلی رو خوندن دوباره معذرت میخوام که حذف کردم فعلا تصمیم دارم فقط از سینما بنویسم! چون میترسم اینجا تبدیل به دفترچه خاطرات بشه!


